چون در این خلوت تنهایی،با خود خلوت میکنم،در مییابم مقدر است همیشه در قبر باشم...به زندگانی در قبر تن زندانی بودم و با مرگ در قبر خاکی قرارم دادند و حال در قبر تنهایی محصور گردیدهام...
قبر تنهایی،دلگیرترین،دردناکترین،غیرقابلتحملترین و جانفرساترین قبر عالم است...جایی است که در آن حس و احساس،نور،صدا و حرکت معنایی ندارد و خلاء آنقدر بزرگ است که هر چه از اینها هم در وجودت باشد،برمیدارد و به خود میگیرد و جذب میکند و با خود میبرد و پس نمیدهد...چنان نابودشان میکند،انگار هیچگاه وجود نداشتهاند و چنان نابودت میکند،انگار هیچگاه وجود نداشتهای...
در قبر تنهایی،لبخند،خشم،درد،نیاز و واکنش معنایی ندارد و از همه رنجآورتر اشک و قدرت گریستن از میان میرود...همه از وجود آدم بیرون میروند و به عدم میرسند و درونش را پوچ میسازند...آدم،سیاهچالهای میشود که این بار همه چیز را دفع مینماید و از نبودن هر چیزی هم احساسی نخواهد داشت...
در قبر تنهایی،از خلاء هر گونه حرکت و جنبشی،سلولها و بافتهای بدن،حتی آنهایی که هیچگاه انرژی از خود ساطع نمیکردند،به حرکت و تکاپو میافتند و از نظم خارج میشوند و همدیگر را خنثی و تخریب مینمایند و آدم را از درون متلاشی میگردانند...
در قبر تنهایی،سکوت آنقدر سهمگین و وسیع است که حتی فکر کردن به سکوت نیز آن را میشکاند و سپس در خلاء جذب میشود و در نهایت خود فکر را نیز با خود میبرد و نیست و نابودش مینماید...
در قبر تنهایی،آدم مسخ و ساکت میشود و سکوتش از سکوت نیز ساکتتر میگردد...در این قبر،هیچچیز نیست...سکوت و سکون مطلق است...
و من در اینجا قرار دارم...اینجا،زیر درخت سیب عزیزم،زیر بیل و تبرم که مدتهاست کسی سراغشان را نگرفته است...در حسرت پیالههای شراب آسمانی که با نظم بر روی میز جا خوش کردهاند و کسی حتی به آنها لب هم نزده است...اینجا،در کنار استخوانهایم و میان کرمهای خاکی و جانداران موذی و ...در این قبر تنهایی...
اینجا،امید معنایی ندارد تا به آن امیدوار باشم و از آن انگیزهای برای خروج پیدا نمایم...و این همان معنای واقعی مرگ است و اینجا همان معنای واقعی آخر دنیاست...قبر تنهایی!!!
مردگان...