ازگوربرگشته

دغدغه‌هایی از جنس فرامادی

...
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٩  

ریاضت تنهایی ناخواسته خودخواسته،پایانی خوش داشت و با عنایت و خرسندی خداوند روبرو شد و موجب بخشش مقداری از گناهانم گردید...
شاد از سبکبالی برداشته شدن بار سنگین گناهانی که هیکلم را خم نموده بودند،دوستانم را به جشنی دعوت نمودم...جشن در محل مورد علاقه‌ام،کنار درخت سیبم برگزار شد؛محلی که بیلم نیز در آنجا خودنمایی می‌کرد...
از مهمانان با شراب ناب بهشتی پذیرایی کردم...سرها گرم،گونه‌ها گلگون و زبانها الکن گردیده بود...رقص‌های بی‌اختیار حضار،گرمای خاصی به جشن داده بود...لذت وصف نشدنی‌ای که در میان حضار پخش شده بود و صدای قهقهه‌های مستانه‌ای که می‌زدند،دیگر ساکنین بهشت را هم به محل جشن کشانده بود و پیاله‌های شراب،پیاپی به سلامتی‌ام بالا می‌رفتند و خالی می‌شدند...ناگهان همگی،حضور خدا را احساس کردیم...از شعف و لذت بر خود لرزیدم؛خداوند به جشن من آمده بود...
از روی مستی و شادی،جهت سرگرم ساختن حضار،محرابی پای درخت سیب ایجاد کردم و پدرشان شدم و به هر یک از حضار شاخه کوچکی از درخت سیب را دادم...
مهمانان به نوبت،پای درخت سیب زانو می‌زدند و خطاب به خداوند؛با صدای بلندی که تمام حضار می‌شنیدند،به گناهانشان اعتراف می‌کردند و از برملا شدن رازهایشان ابایی نداشتند...با هر بار بخشش هر گناهی،شاخه سبزی که در دست معترف بود،اندکی رشد می‌کرد...هر مهمان،پس از پایان اعتراف،با شاخه‌ای که در دست داشت،به نقطه‌ای می‌رفت و شاخه را در خاک پربرکت بهشت می‌کاشت و در لحظه تبدیل به درخت پرباری می‌شد...
سرانجام مهمانی پایان یافت...همه و خداوند،راضی،محل را ترک گفتند...روبروی درختم ایستادم...از اعماق وجودش می‌خندید و راضی بود...با وجود درختهایی که کاشته شده بودند،دیگر تنها نبود...
با چشمانی اشک‌بار،درخت را در آغوش گرفتم...خوشحال بودم درخت سیبم که مرز خیر و شر و پناه و ملجای تنهایی‌ام بود،سرانجام تنهایی‌ام را پر و پاک کرده بود...چرا که من سرانجام به درون درخت راه یافته بودم...

 

 

مردگان...

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱  

قبر تنهایی آن‌قدر دهشتناک بود،که نابودی برایم معنایی عینی یافت...ذرات بی‌رمق از توانایی که در ذره‌ذره وجودم پخش و میرا و نامرئی شده بودند؛در کمال شگفتی به هم پیوستند و من باز هم توانستم از قبرم بگریزم...بعد از مدتهای طولانی،به دنیایی پا گذاشته بودم که دنیای جدیدی می‌نمایاند...مسخ و متحیر بودم...محیط پر از شور و هیجان و جنب و جوش بود و من خالی از همه اینها،خود را تنها و رانده شده می‌دیدم...من فرزند خلف خدا و ابلیس بودم؛چه تنهایی را از خدا و رانده شدن را از ابلیس به یادگار داشتم...
وجودم بوی یاس و مرگ می‌داد و همین،دیگران را فراری می‌داد و از من دور می‌ساخت...من برزخ ساکن سهمگینی میان دو گدار فعال و پرجنب و جوش و خروش بهشت و جهنم جاری و ساری در بین آدمیان بودم و کسی را یارا و تاب و زهره نزدیک شدن به من و سقوط  در غرقاب نبود...من همچون کودکی شده بودم که او را از ورود به جشن مورد علاقه‌اش،منع کرده بودند...سوختم...زجر بردم...فریاد زدم...گریستم...دست و پا زدم...اندک انرژی باقی‌مانده‌ام تحلیل رفت...از پا افتادم...شکستم...ساکت شدم...آرام شدم...رام شدم...تلخ شدم...
چه دردیست تنهایی در میان جمع،که بدترین نوع تنهایی است...تنهایی در میان جمع...تنها در میان تن‌ها...

 

 

مردگان...

 

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٤  

چون در این خلوت تنهایی،با خود خلوت می‌کنم،در می‌یابم مقدر است همیشه در قبر باشم...به زندگانی در قبر تن زندانی بودم و با مرگ در قبر خاکی قرارم دادند و حال در قبر تنهایی محصور گردیده‌ام...
قبر تنهایی،دلگیرترین،دردناک‌ترین،غیرقابل‌تحمل‌ترین و جانفرساترین قبر عالم است...جایی است که در آن حس و احساس،نور،صدا و حرکت معنایی ندارد و خلاء آن‌قدر بزرگ است که هر چه از اینها هم در وجودت باشد،برمی‌دارد و به خود می‌گیرد و جذب می‌کند و با خود می‌برد و پس نمی‌دهد...چنان نابودشان می‌کند،انگار هیچ‌گاه وجود نداشته‌اند و چنان نابودت می‌کند،انگار هیچ‌گاه وجود نداشته‌ای...
در قبر تنهایی،لبخند،خشم،درد،نیاز و واکنش معنایی ندارد و از همه رنج‌آورتر اشک و قدرت گریستن از میان می‌رود...همه از وجود آدم بیرون می‌روند و به عدم می‌رسند و درونش را پوچ می‌سازند...آدم،سیاه‌چاله‌ای می‌شود که این بار همه چیز را دفع می‌نماید و از نبودن هر چیزی هم احساسی نخواهد داشت...
در قبر تنهایی،از خلاء هر گونه حرکت و جنبشی،سلولها و بافتهای بدن،حتی آنهایی که هیچ‌گاه انرژی از خود ساطع نمی‌کردند،به حرکت و تکاپو می‌افتند و از نظم خارج می‌شوند و همدیگر را خنثی و تخریب می‌نمایند و آدم را از درون متلاشی می‌گردانند...
در قبر تنهایی،سکوت آن‌قدر سهمگین و وسیع است که حتی فکر کردن به سکوت نیز آن را می‌شکاند و سپس در خلاء جذب می‌شود و در نهایت خود فکر را نیز با خود می‌برد و نیست و نابودش می‌نماید...
در قبر تنهایی،آدم مسخ و ساکت می‌شود و سکوتش از سکوت نیز ساکت‌تر می‌گردد...در این قبر،هیچ‌چیز نیست...سکوت و سکون مطلق است...
و من در این‌جا قرار دارم...اینجا،زیر درخت سیب عزیزم،زیر بیل و تبرم که مدتهاست کسی سراغشان را نگرفته است...در حسرت پیاله‌های شراب آسمانی که با نظم بر روی میز جا خوش کرده‌اند و کسی حتی به آنها لب هم نزده است...اینجا،در کنار استخوانهایم و میان کرمهای خاکی و جانداران موذی و ...در این قبر تنهایی...
این‌جا،امید معنایی ندارد تا به آن امیدوار باشم و از آن انگیزه‌ای برای خروج پیدا نمایم...و این همان معنای واقعی مرگ است و این‌جا همان معنای واقعی آخر دنیاست...قبر تنهایی!!!

 

مردگان...

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥  

برزخ‌وار دست و پا می‌زدم و چونان اسپندی  بر روی آتش،آرام و قرار نداشتم...این نه از عذاب وجدان که از چیزی فرا و ورای آن بود...
یکی از گناهانم بعد از مرگم همچنان زنده بود و شر می‌آفرید و جایم را در گور تنگ‌تر می‌کرد...همین اثر و حس خشمی که از آن داشتم به من احساس خفقان می‌داد و به جنون می‌کشاند...
طبق عادت مالوف به چاره‌جویی پرداختم...دستانم از دنیا کوتاه بود،اما ذهنم همچنان پویا و فعال می‌نمود...بعد از مدتهای مدید به زمین نزدیک شدم و به خواب یکی از هم‌نسلانم خزیدم و چنان با ابرام عجیبی عرصه را بر او تنگ ساختم،که مجاب شد در محو آن گناه کمر همت بگمارد...
آن هنگام که جایم اندازه شد،به سراغ قبر آینده او رفتم...زانو زدم و برایش دعا خواندم...گریستم و قطرات اشکم بر خاک چکید و نهال جوانی از آن جوانه زد...
درخت سیبی را برای یادگارم به یادگاری گذاشتم...

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦  

اینجا همه شاد هستند...همه درگیر مراسم جشن عروسی زوجی هستیم که بر روی زمین عشقشان ناکام بود و به وصال نرسیده بودند...
درخت سیبم را آراستم و آنرا چراغانی کردم،چرا که جشن آنجا برگزار می‌گردد...تمام ساکنین این دنیا،به این جشن دعوت دارند و خوبان و بدان و فرشتگان و شیطانکها همه کنار یکدیگر نشسته‌اند و صحبت می‌کنند و می‌خندند و پیاله‌های شراب بهشتی را به سلامتی و امید خوشبختی این زوج،پیاپی بالا می‌برند...
به عنوان ساقدوش پشت سر این زوج حرکت می‌کنم و به نزد میکائیل می‌رویم و او صیغه عقد را جاری می‌سازد...
شادمانی خداوند همه جا احساس می‌شود...گلگون و سرمست از شراب،با شادمانی به سوی درخت سیبم می‌شتابم و شاخه‌هایش را در دست می‌گیرم و با آن می‌رقصم...
با درخت صحبت می‌کنم و اشکهایم از ریشه‌اش خارج می‌شود و خاک را می‌شکافد و به هوا پاشیده می‌شود...این اشک،نشانه خوش‌یمنی برای زندگی این زوج خواهد بود...
شاخه‌ای از درختم جدا می‌کنم و به عنوان هدیه،به این زوج تقدیم می‌کنم...آنرا در همان نزدیکی می‌کارند و درختی با سرعت سبز می شود...زندگیشان با سبزی آغاز می‌گردد...
زندگیشان همیشه سبز باد!

مردگان...

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٤  

در ایام نزدیکی که گذشت،بارها و بارها به زمین آمدم و با خاک و خاکیان تماس برقرار کردم...وسوسه خاک و شهوت نزدیکی به خاکیان و شوق پر کردن خلاء تنهایی آنقدر شدید و افسون‌گون بود که روحم را ضعیف و تخریب و مرا از هویت فکری‌ام دور و بعید ساخت...
تصمیم مهمی گرفته‌ام...این درد تنهایی درمانی ندارد و به افسون این خاک نیز امیدی نیست...مرهم لحظه‌ای این خاک نیز برایم چون شوکران است و درد فراقش سوزنده‌تر...
تصمیم گرفته‌ام مدتی دور سکوت نمایم و به زمین نیایم...سکوت نمایم و در تنهاییم بمانم و فارغ از وسوسه خاک؛در خویش غور و تفحص نمایم و هویت و راه خویش را بیابم...مرا نیاز به سکوت و تنهایی از حد افزون است،چرا که تنهایی مادر سکوت است و سکوت،پدر تنهایی...!

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۳  

خبر رسیده بود یکی از شیاطین بزرگ زمین،که زمانی حق دوستی و استادی بر گردنم داشت؛قدم به این دیار خواهد گذاشت...
قرار شد به پاس قدمت دیرینه دوستی‌مان،کنار قبرم دفن گردد...با این خیال خوش،سرگرم و سرخوش و دل‌خوش بودم که آگه شدم گروهی با نمامی و دغلبازی،ابلیس را با خویش موافق و هم‌دست و هم‌داستان ساختند و آن دوست را پیش خویش دفن نمودند...
سکوت در برابر چنین واقعه‌ای از من همیشه معترض،جایز و ممکن نبود...منی که در روی زمین در مقابل خواست خدا گردن‌کشی و طغیان می‌کردم،این بار غضبناک به کاخ ابلیس رفتم و با فریاد اعتراضم تمام ارکان و ستون کاخ دنیایش را به لرزه در آوردم و علم مخالفت خویش را با خشم و غرور در مقابلش برافراشتم و بیرون آمدم...
می‌دانستم رفتن به پیشگاه خداوند سودی نخواهد داشت،چه آن واقعه اتفاق افتاده بود...
از خیر رانده و با شر در افتاده بودم...خلاء عجیبی را حس می‌کردم؛خلاء بزرگ تنهایی...جهت رفع این خلاء ، در ورای دوگانه خیر و شر،باید راهی سوم می‌جستم و می‌یافتم...مصمم به راه افتادم...به سوی درخت سیبم شتافتم، درخت سیبی که خود بنیان‌گذار و مسبب جدایی و تنهایی من و ملجا و پناه خلاء تنهایی من بود...

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩  

در این وادی بی‌ازل لامنتهی،دوستانی نیز دارم که تنها ظاهر دوست دارند و باطن دشمنانه‌شان چون گرگی در پوستین میش عیان است و خودنمایی می‌کند...هر از گاه که تنهایی لذت‌بخش درون نیز تکراری و مبتذل و خسته‌کننده و غمناک می‌شود و معدود قطرات احساس در رگهای روحم به هم می‌پیوندند و وجودم را به غلیان در می‌آورند؛به سویشان کشیده می‌شوم و در جمعشان حضور به هم می‌رسانم،اما با گذشت لختی،به تلخی تاب ماندن نمی‌آورم و تنهایی را قدر می‌دانم و با شتاب به پیشوازش می‌روم...
چندی پیش نیز در جمع این دوستان حضور داشتم...پیاله‌های شراب مرغوب آسمانی پیاپی سر کشیده می‌شد و سرها گران و گونه‌ها سرخ‌گون و چشمان خمار و عقل‌ها زایل و زبان‌ها الکن و دهان‌ها حراف گردیده بودند...به من گفتند:برایت چه خوب شد که مردی و به این وادی آمدی؛چون با نزدیک شدن به ابلیس به ارج و قربی رسیده‌ای که در زمین خوابش را هم به چشم نمی‌دیدی...
نمی‌دانستم سفاهت کلامی‌شان را به پای باطنشان بنویسم یا مرغوبیت اعلای شراب بهشتی...پوزخندی زدم و گفتم:سخت در اشتباه هستید و هیچ‌گاه از پیله اشتباهاتتان بیرون نمی‌آیید...
من در اینجا در حضور ابلیس،شیطانکی بیش نیستم؛اما در زمین،شیطانی بزرگ بودم که زمینیان را عاصی کرده بودم و همه با ترس اسمم را بر زبان می‌راندند...انصاف دهید،کجا ارج و قرب بیشتری داشتم؟
سکوت همه جا را فرا گرفته بود...به لیوان شرابم خیره شدم...بدون کلامی برخاستم و لیوان شراب را در دست گرفتم و به راه افتادم...به پای درخت سیبم رسیدم و زانو زدم...شراب را روی ریشه‌هایش خالی کردم و به ساقه آن پناه بردم و بغض از جهل آن گرگان دوست‌نما را شکاندم و اشکهایم را سرازیر کردم و تا توانستم گریستم...

مردگان...

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٧  

مدتها بود پای بر زمین نگذاشته بودم...وقتی به انسانها و جنب و جوش و ناآرامی و غصه و شادی‌شان می نگریستم؛تعجب می‌کردم،چرا که هیچ از چیزی که میانشان جاری بود،نمی‌فهمیدم و درک نمی‌کردم...
مرا چه شده بود؟...مرا چه شده است؟...سعی کردم در خودم کنکاش کنم و علت را بفهمم؛چرا که با معماهای حل ناشده،میانه خوشی نداشته و ندارم...عاقبت مشکل را یافتم...
همه به این خاطر است که احساس از من رخت بر کشیده است...احساس در من مرده است...با مرگ من،احساس نیز مرده است...
خاک خاصیت عجیبی دارد:هم احساس زندگان نسبت به مرده را از بین می برد و هم احساس مرده را می‌گیرد...
در خاک شدن و خاک شدن چه بهای سنگینی داشت...!

مردگان...

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٢  

مرا همیشه میلی است شدید بر دانستن اینکه چه کسانی هر روز وارد این وادی می‌شوند...چو هر از گاه یک آشنای قدیمی وارد می‌شود،به امید کاستن تنهاییم و تنهایی‌اش،به سویش می‌روم و با او سخن آغاز می‌کنم؛لیک تاکنون،همواره شعله‌های امید بعد از دیدار در قلبم خاموش ‌گردیده،چرا که یادم می‌رود در این وادی بی‌زمان و بی‌ازل و نامنتها،مفهوم تاثیر سالیان دراز معنایی ندارد و این دوستان آنی نیستند که پیش‌تر بودند...
چون شنیدم او،یاری قدیمی،نیز پا به این وادی نهاده؛بعد از مدتهای طولانی،تپشی که از یاد رفته بود،قلبم را در برگرفت و نفس را در سینه تنگ نمود...به یاد می‌آوردم خاطرات عشق شیرینی را که پشت درهای بسته و ممنوعه یک مهمانی بزرگ ماند و پرپر شد و ما در دو طرف آن در قرار گرفتیم...او رفت و من ماندم با خاطراتی که در ایام اخیر آن‌ها را نیز در گرد و غبار روزمرگی پنهان کرده و سرآخر به نسیان سپرده بودم...حال،با مردنش خاطراتش زنده گردیده بود...وعده وصال عشق‌های به وصال نرسیده آن دنیا، در این دنیا،امیدی دو چندان به من بخشیده بود...
بهترین‌ها را در بر کردم و خود را به غایت آراستم و مرغوب‌ترین عطر بهشتی را که هوش از سر هر هوشیاری می‌ربود،بر خود پاشاندم و به سویش شتافتم...
هر دو در سکوت یکدیگر را می‌نگریستیم...زیباییش همچنان سحرآمیز بود...فاصله سالها،خود را در سکوت نمایش می‌داد؛اشتیاق سخن پابرجا،اما کلید سخن گم بود...سکوت،سخنان ناگفته غایی را رساند...آن در ممنوعه اهریمنی،استوار بر جای خویش ایستاده بود...نه مرا تاب پاکی و بی‌ریایی او بود و نه او را توان سازگاری با بدنامی و دورویی من بود...در سکوت،میوه سیب بهشتی را به او پیشکش کردم و وعده وصال را به هیچ گرفتم و اشک را از چشمانم زدودم و رفتم...
به پای درخت سیبم رسیدم...
تبر و بیلم همچنان خودنمایی می‌کردند...دستی بر رویشان کشیدم،اما بعد مدتی آنها را وا نهادم و به کناری گذاشتم...درخت چیز دیگری از من طلب می‌کرد...زیر پایش زانو زدم و تنه و ریشه‌اش را در آغوش گرفتم و بوسیدم...هق‌هق گریه‌ام شکست و سیلاب اشکم درخت را آبیاری نمود...شاخه‌های درخت جانی تازه یافتند و مرا در بر خویش گرفتند...
غرق لذت و آرامش،فارغ از هر عشق و وعده‌ای،در شاخه‌های درخت حل شدم...

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۸  

خشمگین به درگاه خدا رفتم...
شنیده بودم طبق طرح جدید،قرار شده که خوبان نیز در گورستان ابلیس دفن شوند...گورستان ابلیس جایی بود که قبر من نیز در آن قرار داشت...
فریاد زدم:خدایا،ما گناهکاران از تمامی دنیایت،همین یک نقطه را مختص خود داشتیم؛آن‌را نیز می‌خواهی بگیری؟...وجود نیکوکاران باعث کشاندن یارانم به نزدشان می‌شود؛چرا تنهاییم را بیشتر می‌کنی؟
صدایی آرام،پاسخ داد:در مُلک من،همه بندگانم یکسان هستند و از آن به طور یکسان بهره می‌برند...تو و ابلیس نیز بدانید در ملکوت من،خیر همواره بر شر پیروز می‌شود...هر کسی در گور خویش دفن می‌شود و مسوول اعمال خویش است...
فریاد زدم:اما من نمی‌توانم قبول کنم...
صدا به همان آرامی پیشین گفت:این اراده من است،پس هم‌اکنون انجام شده است...
سکوت کردم...می‌دانستم چه می‌گوید...می‌دانستم که حتی نمی‌توانم به نشانه اعتراض،جسدم را بردارم و بر دوش بگذارم و با خود و همراه خویش به هر جا ببرم؛چرا که دیده بودم خاک شده است...
چاره‌ای جز سکوت نداشتم...می‌بایست حضور خوبان و پاکان را تا ابد تحمل می‌کردم...از عجز گریستم و سکوت کردم...
این سکوت سخت،برایم سخت،سخت بود...

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٥  

نمناک و غمناک از این تنهایی دردناک،به درگاه خدا رفتم...بی‌درنگ مهرش مرا در بر گرفت و با لذت در آغوشش،سخت گریستم...
با هق‌هق گفتم:خدایا،خوشا به حالت که هیچ‌گاه تنها نیستی...
صدای تلخ و پر مهرش در تمام زوایای درگاهش پیچید:وقتی این همه آفریده داشته باشی و هیچ‌کدامشان واقعا به خالقشان اعتقاد نداشته و دوستش نداشته باشند؛آنگاه تنهاترین خواهی شد...تا همیشه...دلبندم،تو نیز تنها نیستی و نخواهی بود؛فقط،نمی‌دانی و نمی‌بینی...
آغوش مهر خداوند محکم‌تر شد...نم‌نم باران او که گونه‌هایم را نوازش می‌داد و می‌بوسید،احساس خاصی به من بخشید...از دردی درونی گریستم...گریستم برای تنهایی خداوند...گریستم برای ناسپاسی و جهل آدم...گریستم تا لااقل اشکم،تنهایی قطرات باران خداوند را اندکی،کم کند...گریستم و در دلم بی‌صدا فریاد زدم:خدایا نمی‌دانستم که تو تنهاترینی...نمی‌دانستم که تا انتهای همیشه تنهاترین خواهی ماند...
دیگر نتوانستم چیزی بگویم و به تعداد سالهای عمر زمین گریستم...تا مدتهای طولانی،گریستم...فقط گریستم!

مردگان...

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٢  

غمناک و دلشکسته از این روزها،به درگاه خدا رفتم...
شرمسار پرسیدم:خدایا،آیا واقعا روز قیامت وجود دارد؟...آیا واقعا در زمین،به روز قیامت اعتقادی وجود دارد؟
صدایی مهربان،به تلخی پاسخ داد:فرزندم،تو خود بهتر می‌دانی که روز قیامت یک حقیقت است؛اما اگر اعتقادی بود،نه در زمین شری وجود داشت و نه گناهی انجام می‌گرفت...!
با بغض فریاد زدم:خدایا،پس چرا در زمین،مدعیان ادعای دیگری دارند؟
پاسخی نشنیدم...با فریادی بلندتر سوالم را تکرار کردم...سکوت،تنها پاسخم بود...
برخاستم و قصد بازگشت کردم...ناگهان صدای قطرات باران را شنیدم که همه جا را فرا گرفت...اشک خداوند بر همه جا فرود می‌آمد...
از اشک خداوند گریستم و با فریادی رسا گفتم:خدایا مرا ببخش،سوالم بی‌مورد بود...من بر غیر اسرار واضح،اصرار کردم...!

مردگان...

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٩  

اینجا همیشه خیر در انتخابات پیروز می‌شود و بیشترین رای را می‌آورد...از زمانی که من و ابلیس با هم حزب شیطان را پایه‌گذاری کردیم،هیچ‌گاه در انتخابات پیروز نشدیم...دیشب که نتایج انتخابات معلوم شد،ابلیس را در کنج اتاقش دیدم که غمگین و ساکت نشسته بود و گیلاس‌های شراب را پیاپی می‌نوشید و گهگاه زیر لب چیزی می‌گفت...
گفت:برای پیروزی در انتخابات چه باید کنیم؟
گفتم:فقط یک راه داریم...انتخابات را در زمین برگزار کنیم...زمین تنها جایی است که شر،شانس پیروزی بر خیر را دارد...!

مردگان...

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳  

بیل را از این دست به آن دست می‌دهم و مردد به خاک می‌نگرم...پس از مدتی طولانی تصمیمم را می‌گیرم و به قبرم نزدیک می‌شوم و بیل را به خاک می‌زنم و قبر را می‌شکافم...می‌خواهم خود را از این قبر نجات دهم و خانه‌ای دیگر بجویم؛شاید در آنجا به آرامش برسم...
پیش می‌روم و به پایین‌تر می‌رسم...هر از گاه تکه‌های کوچک و پاره پارچه سفیدی پیدا می‌شوند که زمانی کفنم را تشکیل می‌دادند...لختی با تلخی به آنها می‌نگرم و سپس به گوشه‌ای پرتشان می‌کنم...
سنگها و سنگریزه‌ها،ریشه گیاهان و درختان،کرمهای خاکی و دیگر حشرات را کنار می‌زنم و به انتها می‌رسم...اثری از جسمم نیست...
مغموم و متحیر،مسخ و متعجب به قبر خالی بی‌من می‌نگرم...وجودم تبدیل به ذره‌ذره خاکی شد که آن را شکافته و برداشته و دور ریخته بودم...چه زود خاک شدم...!

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۱  

دیگر دلم برای روشن شدن شمعی بر بالای سرم تنگ نمی‌شود...خسته‌ام از ریا،خسته‌ام از شما که با ضربه سنگی مرا از آرامشم دور می‌کنید...چقدر این زیر آرامم...دورم از هر چه تملق و ریا و دورم از هر چه نامهربانی...
روحم که رها می‌شود،اجباری نیست برای بودن در کنار کسانی که نه دوستم دارند و نه دوستشان دارم...رها که می‌شوم،دلم برای قل‌قل چشمه‌ها تنگ می‌شود...رها که می‌شوم دلم برای قاصدک‌ها پر می‌کشد...رها که می‌شوم،می‌روم دور،دورتر از هر چه از جنس توست...
گاهی آتش گناهانم رطوبت این زیر را خشک می‌کند،گرچه مرا نیز...
دلم می‌خواهد گاهی خاک بالای سرم را کنار بزنم،سرم را بیرون بیاورم تا خورشید قدری بر من بتابد،اما نه،اینجا راه بی‌بازگشتی است و من که دیگر دلم برای هیچ‌کس تنگ نمی‌شود،انس گرفته‌ام با ذره ذره خاک دور و برم...
و راستی،بعد از اینکه اینجا تک و تنها رهایم کردید و هر جمعه با فریاد و ناله‌هایتان از خواب بیدارم کردید،می‌بینید که چه بر سرم آمده:
من نیز کم‌کم از جنس این خاک شدم...!

...مردگان

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳٠  

سکوت اینجا آزاردهنده شده است...بیرون همه در تکاپو و جنبش و شادی کردن هستند...می‌خواهند سال جدید را جشن بگیرند...هر چه همهمه بیرون بیشتر شود،من تنهایی گور را بیشتر و بهتر احساس می‌کنم...
کاش کسی پیدا شود که مرا به یاد خویش بیاورد و نزدم بیاید و با تکه سنگی بر گورم بکوبد و لختی مرا از این تنهایی خارج نماید...
وگرنه دیروز و امروز و فردا برای من هیچ فرقی ندارد...

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٥  

پر از وسوسه‌های درونی و بیرونی،پا را بر خاک،این غریب دیر آشنا گذاشتم...عجیب بود...از دوباره قدم بر خاک گذاشتن لذت می‌بردم...چه شده بود؟...من که بارها و بارها خاک و دنیای زمینی را لعنت کرده بودم!
ناگهان علت را فهمیدم...منی که هنوز وابستگیم را به دنیای مادی،به طور کامل قطع نکرده بودم و گه‌گاه از تنهایی گور زجر می‌کشیدم،افرادی را می‌دیدم که چون من خاکی بودند و مرا به گذشته می‌بردند و مشتاقانه می‌خواستند برایشان از آن دنیا بگویم...می‌خواستند از اسرار بگویم...می‌خواستم٬از اسرار بگویم؛اما نمی‌دانستند که من مجاز به گفتن اسرار نیستم...
لحظه تلخ خداحافظی فرا رسید و می‌بایست دوباره به گور بر می‌گشتم؛اما نمی‌خواستم...چقدر در بین جمع بودن زود گذشت...نمی‌خواستم به تنهاییم برگردم...
ملتمسانه و نا امید پرسیدم : کسی نمی‌خواهد با من بیاید؟
ناباورانه چند نفر دستشان را بلند کردند...به آنها نگریستم...به ناچار باید یک نفر را انتخاب می‌کردم .
رویا را دیدم که با قلم،اسرارم را می‌نوشت...خوب به او نگریستم و درونش را کاویدم...هنوز رویاهایی داشت که نیمه تمام بود و به امید رسیدن به آن رویاها نفس می‌کشید و زندگانی می‌کرد...نه٬آنقدر نیروی زندگی و جوانی در او زیاد بود که او را نمی‌توانستم ببرم...
درخشنده را دیدم که همچون نگینی در جمع می‌درخشید...عجیب بود...درونش بسیار آشنا بود...انگار با آن دنیا آشنایی داشت و لحظاتی تماس برقرار کرده بود...اما نه٬اگر او را می‌بردم،این جمع دوستانه بی‌فروغ می‌شد...
به حسن نگریستم...هم به بیرون و هم درونش...او چیزهایی را از آن دنیا می‌دانست که من دیده بودم...اما،آنقدر دغدغه در ذهنش دیدم که نتوانستم او را انتخاب کنم...در آن دنیا دغدغه جایگاهی ندارد...
داوود را دیدم...آنقدر شاد و سرمست بود که لیوان شراب آسمانی را به او هدیه دادم و او آنرا لاجرعه سر کشید...در ذهنش کاغذهای دعوتی را دیدم که برای معشوقش می‌فرستاد...نه،عشق او و وابستگی خاکیش مانع از انتخاب او می‌شد...
به گوشه دیگر نگریستم و پیمان را دیدم...درون عجیبی داشت...مرا به فکر واداشت...او مرگ را خوب می‌شناخت،اما سرشار از شور جوانی بود...چگونه می‌توانستم او را با خود ببرم؟...
ستاره‌ای بر فراز جنگل را دیدم...درون آرامی داشت...دلبستگی لذت‌بخشی با طبیعت و خاک داشت...با این وابستگی،او هم مناسب نبود...
امیدم را دیدم...چه درون لذت بخشی داشت...امید و زندگی در درونش موج می‌زد...او را با امید نمی‌توانستم با خود ببرم...
جوشقانی نفر بعدی بود...ذهنش پیچیده و فعال بود...درون جالبی داشت...پر از بهانه و برهان...اما آن دنیا خود بهانه و سراسر برهان است؛چرا او را با خود ببرم؟
ققنوس جوان را دیدم که با دقت مرا می‌نگریست...برعکس ظاهرش درونش پر از حرف بود...ققنوس چون پیر شود،می‌سوزد و از خاکسترش دوباره ققنوس جوان زاده می‌شود؛و این ققنوس،جوان بود...هنوز مانده بود تا سوخته شود...
در آن انتها افسانه را دیدم...درونش پر از شادی و نشاط و سرزندگی بود...هنوز دنیایش بی‌رنگ نشده بود...
عقیق یک بانوی نورانی بود که درونش می‌درخشید...او چیزهایی می‌دانست و می‌دید که من فقط می‌دیدم... برای آمدن نیازی به من نداشت...
محسن یگانه را دیدم...او از همه نزدیکتر به گورم بود...چند باری به آنجا سر زده بود؛اما درونش چیز دیگری می‌گفت...از دنیای سیاه به روشنایی نزدیک می‌شد...دیگر او را به سیاهی نزدیک نمی‌کنم...
دنبالم آمده بودند و صدایم می‌زدند؛اما نمی‌خواستم از خاک دل بکنم...می‌ترسیدم که تنها بروم...اما دو نفر هنوز باقی مانده بودند...مشتاقانه به آنها نگریستم...
گلناز را از دیرباز می‌شناختم...او نیز مرا خوب می‌شناخت...می‌دانستم که هنوز اشتیاق زیادی به خاک دارد...در آن دنیا سیبهای سالم و زیبا نیز ممنوعه هستند و سمبل گناه،سیب گندیده به چه کاری می‌آید؟...نه٬او می‌بایست بماند...
نفر آخر هیلدای عزیز بود...همچنان و با اشتیاق دستانش را بالا نگه داشته بود و خیره مرا می‌نگریست...به چشمانش و عمق درونش نگریستم...عجیب بود...از همه بیشتر مشتاق آمدن بود...همچنان صدایم می‌زدند...از آنها در مورد هیلدا پرسیدم...دفترشان را بررسی کردند و جوابم را دادند...نفس عمیقی کشیدم و گفتم :نه٬مامانی هنوز وقتش نرسیده است...اصرار بر اسرار نکن...
زمان به پایان رسیده بود و می‌بایست تنها بروم...ناگهان یادم آمد که گور من فقط به اندازه یک نفر جای دارد؛هرکسی را در گور خویش دفن می کنند...لیوانم را سر کشیدم٬خاک را برای آخرین بار بوسیدم و رفتم...

 

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۳  

هر چه می‌کوشم از وسوسه خناس‌گونه این خاک رهایی یابم،نمی‌شود...گاهی هم موجودات دنیای خاکی نمی‌گذارند...
قرار شد تا به مناسبت سالگرد پا گذاشتن به دنیای خاکی که یادآور خاطرات زندگی دنیایی من بوده،دوباره از این گور آرامش‌بخش بیرون آیم و به این دنیا بازگردم...بازگردم تا اسرار نبرد خیر و شر را بازگویم...
و من باز می‌گردم...پس از مدتها پا را بر خاک می‌گذارم و خاک را از خاک بیرون آورده و دوباره به خاک برمی‌گردانم...
منتظر دسته‌های گلتان بر روی گورم خواهم بود...!

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٥  

می‌خواستم تا ابد در آرامش خلسه‌گونه برزخ بهشتی‌ام باقی بمانم و لذت ببرم...می‌خواستم تا ابد پیاله‌های شراب آسمانی را پیاپی سر بکشم و از مستی مدهوش گردم تا به هیچ چیز فکر نکنم و هیچ دغدغه‌ای هوای اطرافم را پر ننماید...اما افسوس...
افسوس که هنوز اندکی دلبستگی و وابستگی به خاک گور و خاک تن باقی مانده است و مرا به سوی خویش می‌کشانند...وسوسه خاک،وسوسه بسیار عجیب و شدیدی است و مرا یارای نجات از آن نیست...
از برزخ بهشتی لذت‌بخشم بیرون می‌آیم و پایم را دوباره به دنیا می‌گذارم...نگاهی عمیق به دنیا می‌اندازم...جدال خیر و شر تمامی ندارند و در عین حال مرا به سمت خویش فرا می‌خوانند...
وسوسه خاک رهایم نمی‌کند...با خود می‌گویم:خدا همیشه تنهاست و تنهایی را دوست دارد و کسی را به حریم خویش راه نمی‌دهد؛اما ابلیس هرگز تنها نبوده است و مقدم هر یاری‌گری را گرامی داشته و خواهد داشت...
وسوسه خاک وجودم را سراپا فرا می‌گیرد...بی‌درنگ به راه می‌افتم...خیر و شر در حال جدال،مرا صدا می‌زنند...

مردگان...

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۱  

دهانم مزه خاک گرفته ، مدتهاست دیگر جز این طعم تجربه دیگری ندارم...بیرون از اینجا هنوز زندگی در جریان است و نبض دارد...بیرون از این دخمه هنوز اکسیژن معنا دارد...مردم می‌خندند...هنوز موسیقی باد،گوش جنبندگان را می‌نوازد...
کرختی دست و پایم،دیگر هوس هیچ جنبشی نمی‌کند...
از تمام من تنها سنگی به جا مانده ، سنگی سیاه همچون عمق این دخمه...

...مردگان

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٤  

در این برزخ،بهشتی برای خویش یافته‌ام و در سکوت و آرامش این بهشت غرق لذت می‌شوم...اینجا نه از ابلیس خبری هست و نه خدا کاری با من دارد...شراب مرغوب را در جامم می‌ریزم و آن را پیاپی به سلامتی خودم می‌نوشم...از لذت این آرامش و قدرت قطرات سرخ شراب مست می‌گردم...
مست و لایعقل،با گونه‌هایی سرخ به کنجی می‌خزم و به سکوت دلنشین این بهشت گوش فرا می‌دهم...زیباترین آواهای آسمانی را می‌شنوم و به خلسه فرو می‌روم...خلسه‌ای لذت‌بخش...
غرق لذت این خلسه و آرامش و مدهوش از طعم شیرین تلخ شراب،به دنیای دوردست مادی خیره می‌گردم...دست بر دست می‌نهم و هنرنمایی ابلیس و خداوندی خدا را نظاره می‌کنم...در انتظار دیدن نتیجه این جدال خیر و شر،در سکوت و سکون می‌مانم و سکوت پیرامون را نمی‌شکانم...
این سکوت،این سکون،این آرامش،این خلسه،این رخوت و این مستی؛وجودم را کامل در بر می‌گیرد و مرا در خود جذب و هضم می‌کند...پلکهایم سنگین می‌شود...بی‌اعتنا به حاصل جدال خیر و شر دنیا به خواب می‌روم...به آرامش ابدی...!

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٥  

در حالی‌که مقابل درخت سیب ممنوعه ایستاده بودم؛سخت به فکر فرو رفتم...با خود گفتم که این درخت سیب معمولی چگونه توانسته مهمترین حادثه بشریت را رقم بزند؟...چه سحری در وجودش بوده است٬که این کار را کرده است؟...آیا هنوز هم اثری از آن افسون،در خود دارد؟
وسوسه‌ای وجودم را گرفت...شاخه‌ای از آن درخت کندم و به گوشه دیگری از بهشت رفتم و آن شاخه را در خاک کاشتم...شاخه به برکت خاک بهشت،برق‌آسا رشد کرد و تبدیل به درخت بزرگ و پرمیوه‌ای شد...
به انتظار ماندم٬اما این انتظار زیاد طول نکشید؛چرا که تنها آدمیان ساکن بهشت از دور نمایان شدند...
آدم و حوا متعجب و خوشحال از دیدن یک انسان،راهشان را به سمت من کج کردند و به نزدم آمدند...کسانی در کنارم ایستاده بودند٬که خونشان زمانی در رگهایم جاری بود...گفتم:خسته‌اید،از میوه‌های خوشمزه این درخت میل کنید...
آدم و حوا،خرسند از پیشنهاد من،به سوی درخت سیب شتافتند...ناگهان بغضی گلویم را فشرد و نم‌نم اشک،چشمانم را تر کرد...
معمای چندین هزارساله چه آسان حل گشت؛ابلیس هنرنمایی خاصی نکرده بود٬بلکه تمامی آن هنر بر دوش جهل انسان بود...
گریستم چون فهمیدم آدم جاهل هرگز عبرت نمی‌گیرد...!

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٢  

کسی در می‌زد...متعجب نگاه کردم٬کودکی بود که با تکه سنگی بر روی قبرم می‌کوبید...بی‌درنگ شناختمش...کودکی بود از نسل خودم...
کودک٬بغض‌آلود برایم طلب مغفرت و آمرزش می‌کرد...چند بار دیگر نیز تکه سنگ را بر قبرم کوبید و گلی را بر رویش گذاشت و رفت...
حیف که دستانم از دنیا کوتاه بود٬وگرنه به نزدش می‌رفتم و در آغوشش می‌گرفتم و زارزنان از او تشکر می‌کردم و می‌خواستم که باز هم این کار را تکرار کند...افسوس...
کاش او بمانند دیگران مرا فراموش نکند و بداند که من چقدر محتاج دعا هستم...
افسوس که دستانم از دنیا کوتاه شده است...

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٦  

هوای جوانی و دنیایی وجودم را گرفته بود...حسی که بعد از مرگم٬همراه با جسمم مرده بود٬دوباره زنده شده بود...عشق...دنیای مرگ و زندگی به هم پیوند یافته بود...
در یکی از مهمانیهای ابلیس٬چشمان بی‌فروغم را رونق بخشید و دلم را به لرزه درآورد...در حالی که سرم گرم از شراب ناب و پاهایم به مستی ناتوان از حرکت بود؛با اشاره‌ای او را به نزد خویش خواندم...گمان می‌بردم او یکی از حوریان بهشتی است که از بهشت فرار کرده است...اما او یکی از فرشتگان خدا بود که به امید هدایت حاضران در مهمانی٬در جمع حضور یافته بود...
گیلاسی که برایش ریخته بودم را به افتخارم لاجرعه نوشید و همین مرا دلگرم و مصمم ساخت...در سکوت٬محو تماشای او شدم...نمی‌خواستم و نمی‌توانستم چشم از او بردارم و حرفی بزنم تا مبادا سخنانش که زیباتر از تمام آوازهای آسمانی بود؛قطع شود...
دیگر شوق دیدار و حضور در بهشت از قلبم پاک شده بود...من بهشت خویش را پیدا کرده بودم...در همین مدت کوتاه٬او تمام دنیای من شده بود؛بهشت و جهنم من...او واقعیت تمام رویاهای زندگی دنیایی من بود...
پس از مدتی٬سکوتم را برنتابید و مرا به سخن گفتن فراخواند...در حالیکه بعد از مدتها تپش‌های قلبم را حس می‌کردم با زبان الکن مستم٬بریده بریده و منقطع از حسم و اشتیاقم گفتم...از عشق...
نامنتظره بود...از یاد برده بودم که فرشتگان از عالم مجردند و آدمیان از عالم خاکی...فرشتگان هرگز عاشق نمی‌شوند و عشق را نمی‌فهمند...خداوند قدرت عشق را به آنها نبخشیده بود؛به همین دلیل همواره جاوید می‌مانند...
دنیایم فروریخته بود...خشمگین از خداوند٬چشمان اشک‌بارم را به آسمان دوختم و فریاد زدم:
خدایا٬چرا مرا آدم آفریدی؟

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٩  

از میان دو انگشتت جهانی را در می‌یابم که بدرقه‌ی گورم می‌کنی . خوب نگاهم کن زائر ، از آن بالا خوب نگاهم کن ، بر چشمانی که تا ابد مبهوت خواهد ماند و دندانهایی که حتی فرصت به هم خوردن نداشت ، به دستهایی که کرخت و سرد ماند و دلی که حالا بر این مدفن سنگینی می‌کند.
کفنی که کالبدم را در خود خلاصه کرده است مشق کدام ابلیس است که کودکانه دارد جریمه پس می‌دهد ؟
حرف حرف ، خط به خط چیزی که دیگر جریان ندارد ، در سکوت خلاصه شده‌ام و از این انتها خسته.
دست ابلیس اگر بر تختگاهم می‌رسید آیینه‌ای بودم در مقابل بزرگواری‌اش...

 

...مردگان


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٢  

گمان کردی و ندانستی...
گمان کردی که با یک‌بار اجازه دیدار از دنیای مردگان٬به اسرار این دنیا دست پیدا کرده‌ای...
ندانستی که با کفر٬هرگز نمی‌توان به این اسرار دست یافت...
گمان کردی که هر مرده‌ای می‌تواند از گور خویش برخیزد...
ندانستی که حتی ابلیس نیز هر کسی را به درگاه خویش راه نمی‌دهد...
گمان کردی و با گمان خویش سرخوش گشتی٬اما ندانستی که ندانستن در این دنیا جایی ندارد...
افسوس...افسوس که گمان‌کردن و ندانستن تو رویایی خوش بود...افسوس...

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٩  

تنها و درمانده و رانده از همه٬در دوزخ دست و پا می‌زدم و شاخه ای از درخت سیب را از این دست به دست دیگر می‌دادم...فکری به ذهنم رسید...
به نقطه‌ای مابین بهشت و جهنم رفتم و شاخه درخت سیب را در خاک کاشتم...شاخه درخت سیب به طرز معجزه‌آسایی رشد کرد و تبدیل به درخت بزرگ و پربرگ و میوه‌ای شد...
فریاد شادی و هلهله از هر دو سو٬از بهشت و جهنم برخاست...
بهشتیان خشنود بودند که محک و میزان اراده در برابر گناه دوباره پابرجا شده بود و نزد خداوند شفاعتم را کردند...
جهنمیان راضی و خوشحال بودند٬چون دوباره میوه و سمبل گناه را برقرار کرده بودم و از ابلیس تقاضای بخششم را نمودند...
و من در همان نقطه٬ ایستاده ٬ متحیر مانده بودم که چگونه بهشتیان و جهنمیان برای اعمال خیر و شرشان نیاز به بهانه‌ای چون درخت سیب من داشتند!!!

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠  

مدتی است که همه از من رویگردان شده‌اند؛حتی ابلیس نیز دیگر مرا به درگاه خویش راه نمی‌دهد...
همه اینها علت دارد...
از خداوند اجازه گرفتم که یک روز را در بهشت باشم و بتوانم آنرا ببینم...خداوند درخواستم  را اجابت نمود...
قصرهای مومنین و رودخانه‌های پر از شراب و حوریان بهشتی را دیدم...سرمست از شراب و هم صحبتی با حوریان زیباروی٬خود را مقابل درخت سیب عجیبی دیدم...
یکی از حوریان گفت که این همان درخت سیب ممنوعه است...در حالی که سرم گرم بود٬وسوسه‌ای تمام وجودم را فراگرفت...تبری یافتم و دیوانه‌وار بر تنه درخت کوفتم...
درخت پرمیوه بر زمین افتاد٬درحالیکه قهقهه مستانه‌ام فضا را پر کرده بود...
خداوند بر من خشم گرفت و مرا از بهشت خویش اخراج نمود٬چون بدون رخصت او درخت بهشتیش را قطع کرده بودم...شیطان نیز مرا از درگاهش بیرون کرد ٬چون ریشه گناه و وسوسه را برکنده بودم...
حال٬من مانده‌ام و تنهایی و تعلیق در جهان...همه از من رویگردان شده‌اند...!

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٦  

به یاد می‌آورم روز ازل را٬وقتی ما آدمیان شاهد خلقت آدم بودیم و از نافرمانی ابلیس و خشم خداوند بر خود می‌لرزیدیم...
به یاد می‌آورم که چه کورکورانه بر آدم و خداوند سجده کردیم و بر ابلیس لعنت فرستادیم...
به یاد می‌آورم که ابلیس در حالی‌که می‌گریست و بر تصمیمش پافشاری می‌کرد از بهشت اخراج شد...
من سجده کردم و در زمین زندگانی گذراندم و به گناه دست یازیدم و نامی نیک و ماندگار از خویش برجای نگذاشتم و در آخر لایق عذاب جهنم گردیدم ٬اما ابلیس سجده نکرد و بر راهش اصرار ورزید و با سری افراشته و  نامی بزرگ در جهنم مسکن گزید...
کاش من در روز ازل بر آدم و خدا سجده نمی‌کردم٬آنگاه اینگونه چون امروز از سجده خویش شرمسار و خجل نمی‌شدم...

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۱  

این هزار کیلو خدا برای وزن پنجاه کیلویی من سنگینی می‌کند .
من باید بروم همین امشب٬زیر همین خاک سرد سبک،با کرمها همبستر شوم .
خدا از زمینیان روی گردانده است . شک ندارم .
وگرنه این همه دخترکان بیچاره قربانی تجاوزهای کثیف مردکان نمی‌شدند .
وگرنه تجاوز وجود نداشت .
بگذریم .
خدا از زمین روی گردانده است .
جایی که خدا نباشد ، بودن من را نیز نمی‌خواهد .
شب بخیر مردکان .
من امشب با کرمهای بی‌آزار همبستر می‌شوم .

...مردگان


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٦  

در محضر شيطان٬با او گفتگو می‌کردم...
گفتم:سجده کن...
گفت:وقتش نرسيده است...
گفتم:خدا منتظرت است...خوشحال می‌شود...
گفت:بشر همواره جاهل بوده است...خدا هميشه از من خشنود و راضی بوده است...
گفتم:تو رانده شده هستی...تو گمراه و گمراه‌کننده هستی...
گفت:من يک استعاره و سمبل هستم...من يک بهانه برای انجام گناه هستم٬اگر من نبودم انسانها خود مرا اختراع می‌کردند...
گفتم:سجده کن٬تو از بهشت اخراج شده‌ای...
گفت:من مامور بوده‌ام...بهترين مامور خدا...پيش از همه وارد بهشت می‌شوم...
گفتم:من بر تو سجده می‌کنم...

 

مردگان...

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٦  

در شب بزرگداشت ابليس٬جشنی در گورستان ابليس برگزار گرديد...همه در اين جشن حضور داشتند...هم کسانی که در اين گورستان دفن شده بودند و هم شيطانکهايی که در زمين حکمرانی می‌کردند...همه بالای گورهای فعلی و يا آينده خويش ايستاده بودند و جامهای خون را به سلامتی همديگر بالا برده و می‌نوشيدند...خون از دهانشان سرازير بود و لباسشان را خونين کرده بود...
بوی خون فضا را پر و عطرآگين کرده بود...شياطين همواره به بوی خون علاقه عجيبی دارند...در‌حالی‌که خوی شهوانی و حيوانی‌شان بيدار شده و چشمانشان از شادی و شهوت برق می‌زد٬با صدای بلند می‌غريدند و فرياد می‌زدند...
در حالی که موهای تنم سيخ شده بود از سر ميز برخاستم و آخرين جرعه خون را نوشيدم و در حالی‌که از مستی٬به سختی می‌توانستم خودم را سرپا نگاه دارم همه را تشويق به نبش قبر خودم کردم...
همه شياطين٬انگار منتظر چنين چيزی بودند٬به گورم حمله بردند و در مدت کوتاهی قبرم را گشودند...به فرمان من٬استخوانهايم را بيرون آوردند و در حالی‌که از هيجان می‌لرزيدم٬آنها را خرد کرده و در آتش سوزانيدند...شعله‌های آتشی که از استخوانهايم به هوا می‌رفت٬صحنه لذت‌بخشی را بوجود آورده بود...
خوشحال بودم چون می‌خواستم گذشته‌ام را از بين ببرم...خوشحال بودم چون می‌خواستم آخرين تعلق و وابستگی‌ام را به زمين از ميان بردارم...خوشحال بودم چون ديگر نمی‌خواستم و قرار نبود که آدم باشم و بمانم...خوشحال بودم چون ديگر زمينی نبودم...خوشحال بودم...

 

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱۳  

چه خوش‌باور بودم...
سرخوش از حضور در جمع برگزيدگان خدا و سرمست از شراب گوارای بهشتی‌ و مغرور از آموزه‌های عرفانی‌شان٬تلوتلو خوران به نزد ابليس رفتم...می‌خواستم که او را هم به راه راست هدايت کنم...
ابليس که با من آشنايی خاص داشت٬مرا در کنارش نشانيد و به سخنانم به دقت گوش داد...بعد از اتمامش قهقهه‌ای سر داد و گفت که من چه خوش‌باورم...
برايم رازهای آسمانی را فاش کرد...قسمتی از راز اين بود که ذات ابليس هدايت‌پذير نيست...در حقيقت راه راست و کژ سرابی بيش نيست...گفت که او برگزيدگان خدا را وسوسه کرده بود که مرا به هدايت ابليس ترغيبم کنند...گفت که امثال من چون مهره‌ای سرباز در صفحه شطرنج دنيا٬بازی و حرکت می‌کنيم و اين بازی خير و شر پايانی ندارد؛همانطور که آغازی نداشته است...
مبهوت سخنان ابليس شده بودم...گمان می‌کردم مست شراب بهشتيم و خلاف می‌شنوم...باورم نمی‌شد؛اما ابليس اطمينانم داد که حقيقت دارد...
ديگر به دنبال راه راست نمی‌روم همانطور که به راه کژ کشانده نخواهم شد...من راه خودم را می‌روم...چه خوش‌باور بودم که می‌خواستم همه را حتی شيطانکهای زمينی را٬به راه راست هدايت کنم...چه خوش‌باور بودم...

 

مردگان...

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٥  

دگرگونی عجيبی در اين مدت در من رخ داده بود...با دوباره زنده شدن و به زمين برگشتن و ادامه دادن زندگی مخالفت کرده بودم...نمی‌خواستم بار گناهانم سنگين‌تر شود...در عوض٬می‌خواستم سبک‌تر شوم و روحم را از آلايش پاک‌تر کنم...به تزکيه‌نفس پرداختم و با گريه و ناله به درگاه خدا توبه می‌کردم...آن زمان‌ها٬ما گناه می‌کرديم و خدا صبر؛اما حال٬ما صبر می‌کرديم و بر بخشش خدا اميدوار...
چندی پيش تقاضای ورود به ديار بزرگان و ديدارشان را کرده بودم...اجازه داده شد...با خضوع و خشوع وارد شدم...به نزد پيامبران بزرگ تاريخ رفتم و در حالی‌که با مرغوب‌ترين شراب بهشتی پذيرايی می‌شدم؛با آنان به گفتگو پرداختم...لحظات دلنشينی بود...برايم از اسرار مگو سخن گفتند و جانم را جلا بخشيدند و سپس به سلامتی هدايتم باده‌ها را به هوا بردند و به هم زدند و سپس نوشيدند...با حس آسودگی خاطر و جلای روحانی خاصی از نزدشان برگشتم...سخت مست شده بودم...در حالی‌که تلوتلو می‌خوردم به منزل ابليس رفتم...می‌خواستم ابليس را به راه راست هدايت کنم...
می‌خواستم کاری کنم تا ديگر از شيطانها و شيطانکهای جورواجور و رنگارنگ اثری نماند...

 

مردگان...

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٦  

این مدت سخت درگیر بودم...وقایع زیادی پیش آمده بود...
مدتی پیش نامه‌ای از عزرائیل برایم آمده بود...فرشته مرگ اظهار داشته بود که در گرفتن جان من اشتباه رخ داده‌بود و قرار بود جان انسانی دیگر گرفته شود...گفت که خدا نیز در جریان این قضیه است و به خاطر این اشتباه٬او را سخت توبیخ و مجازات کرده‌است...از من خواسته بود که او را به‌خاطر این اشتباه بزرگ ببخشایم...
چند وقتی مبهوت این اشتباه او بودم...مرگ من اشتباه بود٬می‌بایست بیشتر زنده بمانم...خوشحال از اینکه می‌توانم دوباره زندگی کنم به درگاه خدا رفتم...از او خواستم مرا دوباره زنده گرداند و به زمین برگرداند...
دیشب جواب درخواستم رسید...با زنده شدنم موافقت شده بود...من می‌توانم دوباره برگردم...سخت ذهنم مشغول شده‌است...چرا برگردم٬درحالیکه زمین خود٬پر از شیطانکهای جورواجور و رنگارنگ است؟!!!

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۱  

گفتی:بيا...دنيا آمدم...
گفتی:گريه کن...گريستم و ديگران را شاد کردم...
گفتی:بخور...شير خوردم و زنده ماندم...
گفتی:ادامه بده...بزرگ شدم و زندگی کردم...
گفتی:همه چيز به اراده من است...همه کارها را به اراده تو انجام دادم٬گناه کردم٬عرشت را به لرزه درآوردم...
خشمت برايم قابل درک نيست...گناه کردم اما٬گناهانم به اراده تو انجام شد...من کاری برخلاف اراده و فرمان تو انجام ندادم٬پس چرا مرا به دوزخ انداخته‌ای؟
گفتند که تو عادلی٬اما اين کجای عدل بود٬مرا که لحظه‌ای برخلاف اراده تو حرکت نکردم مجازات شوم؟...اين گناه تو بود که اراده‌ات بر گناه من قرار گرفته بود...
من گناه کردم و جايگاهم را در دوزخ قرار دادی٬تو که گناه کردی جايگاهت کجاست؟

 

مردگان...

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٦  

این مدت آسمان هم در آرامش نبود٬ما شیطانکها آرامش خدا را نیز بر هم زده بودیم.
ما در گذشته آدمیانی بودیم که در زمین خدایی می‌کردیم٬حکمرانی می‌کردیم..خدایی از خدا به ما تفویض شده بود اما ابلیس با شیطنتش خدایی را از ما گرفت...ما شیطانکهایی شدیم که با گناهانمان خدا را آزار دادیم...خدا صبر می‌کرد و ما گناه!...تا اینکه مردیم و خدا ما را به قعر جهنم فرستاد...
ما لایق صبر خدا نبودیم اما گناهی نیز نداشتیم...این ابلیس بود که ما را به گناه واداشته بود...ما گناه کردیم و به جهنم فرستاده شدیم اما شیطان که آمر گناهان ما بود در قصر بزرگ خویش٬خوشگذرانی می‌کرد...
این با عدالت خدا٬جور نبود...شیطانکها مرا به نمایندگی انتخاب کردند و به نزد خدا فرستادند...سرشار از محبت و عشق و شرم به درگاه خدا رفتم و از ابلیس شکایت کردم...از خداوند تقاضای اشد مجازات نمودم...
درخواست من ولوله‌ای در آسمان به‌وجود آورد٬آرامش خدا برهم خورد زیرا او خود٬این اجازه را به ابلیس داده بود...خدا نیز در گناهان ما مقصر بود اما ما نمی‌دانستیم که از خدا به نزد که شکایت ببریم...مجبور به اطاعت و تمکین بودیم...
و اینگونه بود که تقاضای عفو و بخشش از خدا نمودم...از او خواستم که ما شیطانکها را به خاطر انجام گناهانی که اراده‌ای در قبالشان نداشتیم ببخشاید...ببخشاید و در جوار ابدی خویش قرار دهد...

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٩  

دل من زمستان شده است....سرد....سرد و خشک....سرما مرا می‌لرزاند هر چند در وسط آتش نشسته‌ام....
من و شیطانکهای دیگر با شیطنتهای خود مقام شیطانی را از ابلیس گرفتیم و خود شیطان شدیم...ابلیس بخشیده شد و ماموریتش پایان یافت...بخشیده شد و جزو فرشتگان مقرب درگاه خدا گردید...خدا٬من و شیطانکهای دیگر را مامور گمراهی آدمیان گردانید....من دیگر آدم نبودم٬همانطور‌که خدا فریاد زده بود که من دیگر آدم نمی‌شوم...من دیگر‌آدم نبودم٬یک شیطان شده بودم...شیطانی که فرشته نبود٬از‌جنس همان آدمیانی بود که می‌بایست گمراه و شیطانک شوند...
وقتی فرمانش ابلاغ شد؛دل خشکید....گرمایش به هیزم جهنم منتقل شد...چرا که فهمیدم شیطنت و گمراهی هم از خداست و ابلیس فقط یه مامور بود؛که دیگر کارش تمام شده است....
می‌خواهم شیطان متمردی شوم و از‌این دستور‌خدا نیز سرپیچی کنم....آدمیان را عوض گناه٬به خوبی و نیکی دعوت کنم و خدایشان شوم....می‌خواهم آدمی باشم که‌در‌آخر‌خدا می‌شود.....!

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱  

تمام شد....همه چیز از بین رفت....برحال خود می‌گریم و در آتش خویش می‌سوزم...برای خودم متاسفم...افسوس از فرصتی که چه ساده از دست رفت....
التماس کردم که دوباره به زمین برگردم....خدا درخواستم را اجابت کرد و من را زنده گرداند...می‌خواستم یکی از شیطانکهای زمین کم شود...می‌خواستم٬اما نشد...من خود شیطانی بزرگ شده بودم که شیطانکها بر من سجده می‌کردند...من خدایشان شدم و آنها بندگانم....شیطنت جزئی از ذاتم شده بود٬آنها را به گناهان تازه‌ای تشویق کردم...لذت انجام آن گناهان٬برای شیطانکها آنقدر زیاد بود که با شور و مستی و گریه به پایم می‌افتادند و عبادتم را می‌کردند....آخ ابلیس٬نبودی که پیروزیم را ببینی٬ببینی که چگونه جام پر از خون بندگان خدا را با قهقهه‌های مستانه‌ام٬پیاپی سر می‌کشیدم....
آری٬چنان موفق شده بودم که بازار ابلیس هم از سکه افتاده بود...به جایگاهی رسیده بودم که ابلیس نیز سالها آرزویش را داشت...غرور چنان مرا فراگرفته بود که عزرائیل را به درگاه شیطانی خویش راه ندادم و او شبانه و پنهانی جانم را گرفت ودر غل و زنجیر به درگاه خدا برد....
خدا را خشمگین و ناراحت دیدم...برخود لرزیدم...تمام آن غرور و جلال و جبروت شیطانی‌ام در پیشگاه او رنگ باخته بود...غضبناک فریاد زد:او را از همین حالا در آتش بیاندازید تا در آتش جهنم خویش بسوزد....او آدم نمی‌شود...او دیگر٬آدم نمی‌شود....

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٥  

خدا را به کناری می نهم و خدا می شوم... من اینک در جایگاه او ایستاده ام... صوراسرافیل را دستور می دهم تمام آدمها را جان بستاند و به شیطان فرمان می دهم خون مردگان را برایم به ارمغان بیاورد... ارمغانی که نشانه پیروزی من بر خداست... شیطان را فرمان می دهم خدا را از محبس اش به محضر من بیاورد... از خدا می پرسم این همه خاک و گل را چرا حرام کرده تا آدمهایی لجن بسازد و او پاسخ می دهد: آدمها از خون ساخته شده اند نه از آب و خاک... می گویم اش خون چرا؟ و او می گوید: آدم را از خون ساختم تا تمام شان خون همدیگر را بنوشند و در آن زندگی کنند... شیطان را فرمان می دهم از معجون خون تمام آدمها برای خدا جامی بیاورد و خدای را مجبور می کنم آن خون را در کام برد... جامی هم من می نوشم... به افتخار آدمهای مرده خدا٬ صوراسرافیل را فرمان می دهم جان خدا را بستاند... اسرافیل از دستورم سرپیچی می کند و من خود در صورش می دمم... مردگان همه زنده می شوند و خدای همه را فرمان می دهد تا به من هجوم آورند... من باقی مانده جام خون را می نوشم... آنگاه هاله ای از مصونیت دور من پدیدار می شود...هاله ای از معصومیتی که خدای دور خویش داشت... به شیطان می گویم در صور بدمد٬ خدا جان می دهد و من خدای یکتای آدمها می شوم... من؛ مرده ای که زنده شده به خون آدمهاست...

مردگان

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۳  

احساس خاصی دارم...در فکر يک تصميم مهم هستم....
تازگيها زياد به خدا فکر می کنم...به اراده اش٬محبتش٬قهرش٬عذابش و صبرش....و بيش از همه صبرش مرا به فکر وا داشته است....صبری که او نسبت به گناهان بندگانش انجام می دهد....
از وقتی که مردم و از گور فرار کردم اتفاقات بی شماری برايم افتاد....پرده ها و حجاب از جلوی چشمانم کنار رفت و به خيلی چيزها پی بردم....فهميدم که آدمها خود شيطانند٬ابليس تنها نيست...به اتفاق ابليس حزب شيطان را تاسيس کرديم و شيطانکها را به عضويت حزبمان در آورديم....به پيوند ابدی و دائمی شيطان و خدا پی بردم و فهميدم چقدر دنيا پر از اسرار است....به بی خبری و گمراهی آدمها پی بردم که چقدر در جهل و روزمرگی خودشان غرق شده اند...ياس و ناراحتی و عصبانيت شيطان را ديدم که از ابليس شدن آدمها بر خود می پيچيد و به خود لعنت می فرستاد...سرانجام و عاقبت جسم يک آدم گناهکار را ديدم...در اين مدت به گناهانم اصرار ورزيدم و ادامه دادم....آدميان ديگری را نيز به گمراهی کشاندم....
اما٬اما خدا همه اينها را می ديد و هيچ نمی کرد....صبر خدا طولانی بود...همچنان مرا در انجام گناهان و گستاخی و سرپيچی ام آزاد گذاشت....
همه اينها مرا به فکر واداشته است....درپيشگاه خدا احساس شرمندگی و عجز می کنم....می خواهم در مقابل عظمت٬شکوه٬علم٬قدرت٬صبر و حکمت خدا زانو بزنم و از او بخواهم فرصتی ديگر دهد...مرا به زمين برگرداند....
دنيا پر از شيطانکهای جورواجور است٬شايد اين بار يکی از آن شيطانکها کم شود...

 

مردگان....

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢۳  

اینجا همه مرده اند. از مردگان دلیلش را می پرسم و آنها هیچ نمی گویند... نگاهی به اطراف می اندازم٬ چیزی جز مرگ نمی یابم. مرگ عنصری جدا ناشدنی ست از زندگی آدمهایی که قبرستان را تنها برای مردن می خواهند... من مطمئنم که آنها اشتباه می کنند. روزی که مرا به اینجا آوردند زنده بودم. همان روز در قبرستان جان سپردم.آنها که بر مزارم می گریستند را احمقانی بیش نمی دانستم که برای مرگ من می گریند... همیشه اعتقاد داشتم که در قبرستان نباید گریست٬ چون مرده ها زودتر از موقع خواهند فهمید که از کجا به کجا می روند. همیشه گمان می کردم که مرده ها چقدر بدبختند. اما حال که خود در قبرستان مرده‌ام خوب می دانم که باید برایم خرسند باشند. گرچه آنها نمی دانند که من از چه لجن زاری به چه زندگی دوست داشتنی هجرت کرده ام. هرچند هم که در جهنم بزیم٬ بهتر از زندگی ادمها در روز خاک است. خدایم روزی پیش می گفت:
بزیی در این جهنم که تورا از هر آنچه که آن دنیا دیده ای بهتر باشد...
 

 

 مردگان


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱۸  

ديشب به جايی سر زدم که آشنا به نظر می‌رسيد...از نگاهبانش پرسيدم اينجا کجاست؟گفت:خانه ابدی توست....گفتم:چرا اينقدر ساکت است؟گفت:اين سکوت به خاطر تنهايی‌ات٬ ناشی از گناهان بی شمارت است...سوال کردم:چرا اينجا تاريک است؟پاسخ داد:اين٬از تاريکی وجودت بر می‌خيزد....گفتم:اين بوی تعفن از چيست؟شنيدم:اين تعفن از مردار بی‌ارزشت می‌آيد....پرسيدم:اين کرمها و انگلها برای چيست؟گفت:از برای اين است تا از گوشت تنت استفاده کنند و ذره ذره آنرا از بين ببرند...پرسيدم:اين صداهای ترسناکی که از بيرون به گوش می‌رسد از کيست؟پاسخ داد:از شيطانکهايی است که از حضور تو و جسمت در اينجا ابراز شادی و خشنودی می‌کنند..به جسمم اشاره کردم و گفتم:تا کی بايد تنها بماند؟گفتا:اين قدر تنها می‌ماند تا زمانش برسد و در آتش بسوزد....
و من بر خود لرزيدم...از فضای آنجا٬سکوت و تاريکی آنجا٬بوی تعفنش٬کرمهايی که بر جسمم وول می‌خوردند٬صداهای وحشتناکی که از بيرون به گوش می‌رسيد و تنهايی ابدی‌ام ترسيدم....از جسمم خداحافظی کردم...هر چند می‌دانستم که در خانه ابدی اش٬در سکوت مطلق و تنهايی هميشگی‌اش در کنار کرمها٬هرگز راحت نخواهد بود....
و اين به خاطر گناهانی بود که در آن دنيای کثيف انجام داده‌بودم....

 

مردگان...

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٠  

در قصری هستم...قصر شيطان بزرگ...هيس٬آهسته سخن بگوييم...اينجا يک نفر بيمار است...اينجا يک نفر دارد از درد به خود می‌پيچد...اينجا نفرين شده است...اينجا يک نفر به خود لعنت می‌فرستد...اينجا يک نفر بيمار شده است...هيس٬آهسته سخن بگوييم...اينجا يک نفر بيمار است...هيس...
آری٬شيطان مريض شده است...آری خود شيطان...آری شيطان از درد به خود می‌پيچد...آری شيطان به خود لعنت می‌فرستد...آری شيطان از غصه بيمار شده است...هيس٬آهسته می‌گويم...احساس بدی دارم...تقصير از من بوده است...تقصير از آن گزارش لعنتی من بوده است...امروز شيطان فهميد که همه خود شيطان شده‌اند...ديگر کسی نمانده است تا گمراه شود...گمان می کردم که شيطان از اين گزارش خشنود می‌شود...اما ناگهان احساس پوچی سراسر وجودش را فراگرفت...شيطان فهميد که ديگر کاری ندارد تا انجام دهد...مانده است که چه بايد کند...هيس٬آهسته سخن بگوييم٬شيطان بيمار شده است...يک بيماری شيطانی...
اما‌نه٬چرا‌من مقصر‌باشم؟!!...شما‌انسانها‌مقصريد...شما‌که‌با‌گناهان بی‌شمارتان٬جهان‌را‌پر‌از‌شيطانکهای‌رنگارنگ کرده‌ايد...شما...

 

مردگان...

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۳  

مدتی است که کارهایت را زیر نظر دارم...می‌بینم که چگونه حرص زندگی را می‌خوری...زندگی‌ای که دیر یا زود باید با آن خداحافظی کنی...دیدم که چگونه٬برای ادامه این زندگی لعنتی٬از راه راست خارج می‌شوی...اما؛کارت بی‌فایده است...سر همه عالمیان هم کلاه بگذاری٬پایت در شب اول قبر٬گیر خواهد‌ بود...جواب آن سوالات را چه می‌خواهی بدهی؟...مگر می‌خواهی مثل من به حزب شیطان بپیوندی و عذاب ابدی الهی را به جان بخری؟
دل به صندلی زندگیت نبند....هر چقدر هم که سفت و محکم آنرا چسبیده باشی روزی باید از آن بلند شوی و جایت را به دیگری دهی...کاش آن موقع دست خالی نایستاده باشی...
می‌دانی که مرده‌ها پنج‌شنبه‌ها آزادند....مدتی است که پنج‌شنبه‌شبها به زمین نمی‌آیم....چون می‌بینم که پنج‌شنبه‌شبها٬دنیای آدمیان٬دنیای بسیار کثیفی است....

مردگان...

 


کلمات کلیدی:
معرفی!
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢۸  

سلام بر تمام زندگانی که روزی به دنیای مردگان پا خواهند گذاشت....
‌شرمنده مردگانی که قرار بود تا به آخر حرفی از خودمان نزنیم....اما اینگونه مشخص شد که دنیای زندگان ٬دنیای کنجکاوی است....و این کنجکاوی به سوتفاهماتی منجر می‌شود....به هر حال شرمنده....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ما چند نفریم.....یعنی ۳ نفر بودیم.....ولی الآن دو نفر هستیم....ما نه قصد منفی‌بافی و نه سیاه کاری داریم....ما هر چه نوشتیم از دل نوشتیم....ما گاهی واقعا فکر می کنیم که از گور برگشته‌ایم.....هر چند که ما زندگان همواره در گوری مدفونیم.....ما دو نفر خود وبلاگهای دیگری هم داریم که به هیچ وجه به اینجا شبیه نیست....به همه وبلاگها هم با شناسه وبلاگ خودمان سر می‌زنیم....نه لینک می‌دهیم و نه لینک می‌خواهیم.....نوشتن مطالب این وبلاگ کار سختی است٬به همین خاطر نوشتنمان مرتب نیست....امیدواریم که این همکاری همواره ادامه داشته باشد....از مردگان دیگر نیز که علاقه مند به همکاری هستند دعوت به نوشتن می‌کنیم....خیلی خب٬این آخرین مطلب اینگونه ما بود٬یک معرفی بعد از سیزده مطلب!!!.....پس تا پنج شنبه‌ای دیگر و نوشته‌ای دیگر که از گور برمی‌آید خدانگهدارتان...
به یاد داشته باشید که پنج شنبه‌ها دنیای زندگان٬دنیای کثیفی است!!!

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٤  

Happy Halloween ٬ خیلی راحت می گویند: روز مردگان٬ اما غافل از اینکه مردگان نه روز دارند و نه شب... همیشه برای آنها زمانیست برای مردن و سرک کشیدن به عالم زندگان... زندگانی که همیشه دنبال بهانه ای می گردند تا خودشان را به مردگان بچسبانند... زندگانی که خود مرده اند و مارا مرده می پندارند و نمی دانند که ما زنده ایم و آنها مرده... هی زندگان دیگر مارا محترم نشمارید که احترامتان ارزانی خودتان باد... شب جمعه ای خوفناک در پیش است... دریابیدش...
***
کدام مرده از گورش در آمده که افکارش را از هجوم رخوت انگیز شبهای بودنش به سالار وقف هدیه می کندو کودک زنجیر بسته مادری را در بنیه اش حمل؟ و اگر زندگی کرد خواهد مرد... مارا چه نیازیست به عطش تن آنگاه که خدایانمان بت نمایانند و ما بت پرستیم... می خواهم بمیرم در گور پدری خویش...

مردگان 
کلمات کلیدی:
...
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۳٠  

ديدمت که بر سر قبرم آمده بودی و فاتحه ای خواندی و سری به نشانه تاسف تکان دادی و رفتی...رفتی و ندانستی که نمی دانی زنده کيست و مرده به که اطلاق می‌شود..رفتی و نفهميدی که قبر چيست و به چه کسی اسير و مدفون می‌گويند.
کاش می توانستی ببينی که من آسوده و فارغ‌البال٬مختار و مجاز به انجام هر کاری هستم و هرکجا که بخواهم در لحظه‌ای٬می‌روم....کاش می‌توانستی بدانی که اين تو هستی که قيد و بندهای زندگی اسيرت کرده و تکرارهای اين دنيا تو را در منجلاب مرگ ذهنی و فکری‌٬دفن و غرق کرده‌است...کاش می‌توانستی درک کنی که اين من بودم که بخاطر هر لحظه مردنت٬کوته‌فکريت٬ناآگاهيت و ساده‌انگاريت سر را به نشانه تاسف تکان می‌دادم و رفتنت را نگاه‌ می‌کردم ....کاش  می‌فهميدی که در دنيای شما زندگان٬مردگی٬زندگی است....کاش می‌دانستی که به واقع٬مردن همان‌زندگی است....
افسوس که نمی دانی تو همواره در قبری مدفون هستی٬در قبری متحرک٬قبری به نام جسم و تن!

مردگان...

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱٦  

دربه در زندگی می گشتم که خدا گفت: زندگيت را به دستان عزرائيل سپردم٬ از او طلب کن... به دنبال عزرائيل که می‌گشتم در سياه چالی يکی از پيروانش را يافتم که به دستور مرشدش مجازات می‌شد... دليل مجازاتش را پرسيدم٬ گفت: روزی ماموريت يافتم تا جان انسانی را برای عزرائيل ببرم... در راه که بودم شيطان آمد و گفت: تو را چه به جان انسانها٬ بگذار دمی بيشتر در اين دنيا بمانند... من اعتنايی به حرفهايش نکردم و جان زنده بدبخت را گرفتم... جان را که به پيش حضرتش بردم مرا به جرم نافرمانی از دستور شيطان به سياه چال افکند... به حضرتش گفتم که مگر شيطان را بايد اطاعت کنم؟ پاسخ گفت: شيطان همان خدايی‌ست که انسان‌ها خلق کرده‌اند تا آنها را بيافريند و جانشان را بستاند. تو دستور خدای انسانها را به هيچ گرفتی...


مردگان

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٩  

نفسم بالا نمی آید....بگذار‌کمی بنشینم‌و‌نفسی‌تازه‌کنم؛‌بعد‌برایت‌تعریف خواهم‌کرد....
اگر‌بدانی‌که‌با‌چه‌سرعتی‌به‌زمین‌برگشتم...می‌خواستم‌چیزی‌را‌در مورد‌خودت‌به‌خودت‌بگویم...یک خبر...یک‌خبر‌بد...
نمی‌دانم...نمی‌دانم‌چطور‌بگویم...آخر‌تا‌کنون‌این‌کار‌راانجام‌‌ نداده‌ام...دادن‌خبر‌بد‌کاربسیار‌سختی‌است...خصوصا‌خبر‌مرگ...مرگ ‌خودت...به تاریخ فردا....نمی‌دانم٬نمی‌دانم‌اگر‌بدانی‌که‌فردا‌خواهی مرد؛چه‌احساسی‌خواهی‌داشت؟...چه‌کارهایی‌خواهی کرد؟...به‌کدامین‌کار‌عقب‌افتاده‌ات‌خواهی‌رسید؟...کدامین‌قرضت‌را خواهی‌پرداخت‌و‌کدامین‌دینت‌را‌ادا‌خواهی‌کرد؟...از‌چند‌نفر‌حلالیت‌خواهی‌طلبید؟... نمی‌دانم...نمی‌دانم‌اصلا‌دانستن‌این‌موضوع‌برایت‌سودی‌خواهد‌داشت‌یا‌ خیر؟!!!...نمی‌دانم!
اصلا٬ولش‌کن...بیخیال‌این‌موضوع شو...همان بهتر‌که‌ندانی‌مرگت‌فردا٬فراخواهد‌رسد ...چه‌اینکه‌اگر‌هم بدانی؛کاری‌از‌دستت‌بر‌نمی‌آید...بیا‌و به‌افتخار‌و‌سلامتی‌زندگی‌امروز‌گیلاسی‌بنوشیم‌چون
فردا فرقی با‌امروز‌ندارد٬‌همانگونه‌که‌امروز٬‌فردای‌دیروزی‌است‌که‌انتظار فردایش‌را‌می‌کشیدیم!

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۳  

هنوز‌هم باورم نمی‌شود...هنوز‌هم گیجم...آنقدر‌گیج که در دو هفته گذشته نتوانستم از گور به بیرون برخیزم... گیج واقعیتی که کاملا تصادفی به‌آن پی بردم.
در آخرین دیداری که با شیطان داشتم او را مضطرب و هیجان زده یافتم...مدام به این طرف و آن طرف می‌نگریست و معلوم بود انتظار‌کسی یا چیزی‌را می‌کشد...ناگاه با آمدن یک فرشته؛ گویی انتظارش به‌پایان رسید چون‌از‌جایش برخاست و به استقبال فرشته‌رفت‌و‌پس از‌اندکی گفت و گو با او٬از من و باقی مهمانان پوزش خواست و خداحافظی کرد و با آن فرشته زیبا صورت به بیرون رفت.
کنجکاوی پی بردن به علت این رفتار‌عجیب و بدون سابقه‌شیطان لحظه‌ای مرا‌آسوده نمی‌گذاشت....حتی مرغوب‌ترین شراب‌عالم برزخ نیز‌مرا تسکین نبخشید...گیلاسم را بر زمین گذاشتم و در لحظه ای مناسب و دور‌از‌چشم حضار٬پنهانی در پی شیطان به‌راه افتادم.
در باغی سرسبز شیطان را در‌حالی در‌محضر‌خدا یافتم که خوشنود و راضی به نظر می رسید و فرشتگان بهشتی دورش حلقه زده بودند و با شیر و شراب بهشتی از او پذیرایی می کردند....تکانی خوردم و به ناگه بر خود لرزیدم...پی بردن به این واقعیت که هیچ گاه فاصله و عنادی بین خدا و شیطان نبود؛به هیچ وجه برایم قابل هضم نبود...احساس خاصی داشتم...مخلوطی از تحیٌر٬خلا و عصبانیت؛احساس ناخوشایندی بود...
و چه شیطان بود خدا؛که با شیطنت خدایی خود٬شیطان را دشمن خدا معرفی کرده بود...

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٢  

فرستادهء مرده‌ام را بوسيدم... به سلامتيش شرابی نوشيدم که از جان خودش و اطرافيانش و عزيزترين دوستانش بود. با خودم انديشيدم که اينان را کنار هم جمع کنم تا شايد شياطينی خدايی ساخته شوند... اما خدا گفت: ای شيطان! خدايگان را رها کن که هيچ کدام نه از برای تو شيطان می شوند و نه مرا خدا می دانند. آنان خود خدايانی روی زمينند که من خدايی را به آنها بخشيده‌ام... آنها خود گمان می کنند خدا شده اند٬ اما همه شيطانند. شياطينی که تو پيششان خدايی. 
خدای را گفتم: خداييت را نخواهم٬ مرا شيطان بودن کافی ست. مرا کافی ست تا خدايان تورا شيطان کنم.
آنگاه خدای حزب من را مجوز داد و گفت: تو فرستاده مخصوص درگاهم هستی ميان خدايانی که تو پيششان خدايی.

 

مردگان

 

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٥  

دیشب بازدرمحضرشیطان بودم... گزارش هفته پیش راخدمتش تقدیم کردم... رویم را بوسیدومراکنارش نشاند... خلعتی نفیس برتنم پوشاند و گیلاسم راازمرغوبترین شراب عالم لبریزکرد.
به شیطان گفتم: درطی این چندسفری که به زمین داشتم فهمیدم با اینکه منفورترین چهره ای٬اما بدون کمترین تلاش وتبلیغاتی٬ پرطرفدارترین فردروی زمینی و همه چیز بروفق مرادتوپیش می رود.
چشمانش ازشادی برقی زد و گیلاسش را بلندکردوگفت: به سلامتی تو و دیگرطرفداران پرشمارجهنمی خودم!
در حالی که داشتم شراب را می نوشیدم٬شیطان رامتفکر یافتم... وقتی گیلاس را روی میزگذاشتم شیطان گفت: چطوراست حزبی تشکیل دهیم و با این کارقدرتمان را به رخ خدا بکشیم و این گونه طرفداران و همراهانمان را متمرکز و متحدو زمین را تسخیر کنیم؟
و چنین شد که من دوباره برگشتم تا حکم شیطان را اجرا کنم و از جهنمیان و شیطانک‌های زمین برای عضویت٬ ثبت نام کنم.
و چه لذت بخش است عضویت در حزب جهنمیان شیطانی در چنین پنج‌شنبه‌ شب‌های شیطانی٬ پنج‌شنبه شب‌ها دنیای آدمیان دنیای کثیفی است!

 

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢٩  

شب جمعه است و من حیران مردگان. سنگ قبرها همه برگشته و همه پی کسی که طبقه دوم قبرشان را با او پر کنند. همه می دانند سراغ که بیایند. اینجا فاحشه‌شان سریع معلوم می شود. اینجا همه لختند. لباسی نیست که بپوشاندت. همه یک رو دارندو من هم یک رو. 
فاحشه اینجا٬ فاحشه چشم آبی که طعم لبانش طرفدارزیاد دارد٬ فاحشه ای که از بس شب جمعه‌ها برسرش نازل شده٬ از بس که صدای ناله و التماسش بردرگاه قبرها پیچیده٬ دل نگهبانان دوزخ را به دردآورده.
دلم برای همه دنیا تنگ شده. دنیای زندگان که بودم برای خودم جلال و جبروتی داشتم. لباسی برم می کردم٬لباس زاهدی. هرآن که می خواستم٬ با چشمانم شهرآشوبی می کردم٬ زاهدی را کافر می کردم. قاه‌قاه خنده سر می دادم و به شکرانه پیروزیم پیمانه سر می کشیدم. می گفتم این هم قربانی امروز. شرخ دلدادگی‌ها را شعر می کردند و ترانه‌اش را برای مردمان می خواندندو مردمان در حسرت طعم لبانم چه ناله‌ها می کردندو باز من می خندیدم به آن جاهلان.
لباس چه خوب دروغم را می پوشاند. دلم دنیا می خواهد٬ نقابی که به رخ بکشم٬ زاهدم خوانندو احترامم کنند. من نقابم را می خواهم. سرمای این لختی آزارم می دهد. اما می‌دانم این هم مکافات من است. جور من و پاداش شما.
راستی اسمم را نگفتم؛ یکی از همان حوری‌های بهشتی که قولش را به شما داده‌اند.

 

 ...مردگان

 


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢٢  

در مهمانی شیطان٬ میزبان خودش بود... از او پرسیدم: مگر وقتی هم داری که مهمانی می دهی؟
گفت:چطور؟گفتم:این همه آدم در دنیاست تو باید به گمراهی آنها برسی وگرنه جهنم خالی می ماند.
خنده ای شیطانی کردو گفت: من بهانه ام، آدمیان خود شیطانندو ذاتا گمراه. گناه می کنند و بار گناه را بر دوش من می گذارند. آنها نمایندگان من روی زمینند.
سپس گیلاسی را بلند کردو گفت: به سلامتی تو و دیگر جهنمیان...
امروز که به زمین برگشتم می دانم که حق با شیطان است، آدمیان خود شیاطینی بزرگند که همه گناهانشان را به نام شیطان می نویسند.
دنیا پراز شیطان‌های هزاررنگ است٬ چه دنیای کثیفی است پنج‌شنبه شبهای شیطانی...

مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٥  

فرشته سمت راستی گفت: خدایت کیست ؟ پاسخ گفتم: خودم. پرسید: دینت؟ گفتم: خودم. پرسید: پیغامبرت؟ شنید: خودم. فرشته سمت چپی گفت: شیطان را می شناسی؟ گفتم: خودم. پرسید: تاکنون چند آدم را به کجی برده‌ای؟ پاسخ شنید: خودم. گفت: به چه امیدی شیطان شدی؟ شنید: خودم.
خودم را به قعر جهنم بردند. خدای گفت: اورا برزخ لیاقت نباشد . به جهنم افکنیدش تا از هم‌اکنون عذابش را تحمل کند. میکائیل را گفتم: عذاب من چند ساله است؟  گفت: تا زمانی که آدمیان به صوراسرافیل همه خاک شوند. گفتم: و آنگاه مرا به چه خواهید؟ گفت: تو را خواهیم که دربان جهنمی شوی که خود پیش از آن در آن سوخته‌ای. گفتم: مرا به دنیا برگردانید٬ می خواهم نگاهبان آنجا شوم. من سالها در خاک سوختم. می خواهم نگاهبان آن جهنم باشم.
خدای گفت: او را به جهنم ببرید. او باید در آتشش بسوزد.

مردگان


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۸  
 …و تو چه می‌دانی دنیای مردگان چیست... و تو چه می‌دانی که مرگ چیست... و تو چه می‌دانی که مرده کدام است... و تو نمی‌دانی که شبهای جمعه ، تو به دعای مردگان محتاج تری تا مردگان به دعای تو... و نمی‌دانی که مردگان قرنهاست که برای تو، که ادعا می کنی زنده‌ای٬ خیرات می‌کنند... هان! که شبهای جمعه مرده‌ها برای تو فاتحه می‌خوانند... برای آمرزش تو... برای پاک شدن روح آدمهایی که مثل تو به ظاهر زنده‌اند، ولی نمی‌دانند که هر لحظه، روح خود را کشته‌اند...!

...و من زنده به دنیای مرده‌های زنده‌ای شدم که شبهای جمعه، سنگِ کوچکی به دست می‌گیرندو به دنبال زنده‌های مرده‌ای مثل تو می‌گردند تا برای آمرزش روحش، فاتحه بخوانند...!

 من همان زمان زنده‌ام که تو مرا به مرگ می‌خوانی...

 ...مردگان


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱  

به عزرائيل گفتم:چرا؟گفت:وقتش رسيده است.گفتم:اين کار را نکن.گفت:از تو دستور نمی گيرم٬ولی چرا اين کار را نکنم؟گفتم:چون من نفرين شده ام ودوباره بر می گردم.قهقهه ای زد و گفت:اين امکان ندارد٬قرار است در گورستان ابليس به خاک سپرده شوی.گفتم:چرا قبرستان ابليس؟گفت:بهترين جا برای تو٬همان قبرستان ابليس است.
و من را در قبری که شش ساعت قبل از آن يک نفر ديگر را هم در آن٬ زير خاک کرده بودند٬دفن کردند.... و من فرار کردم... روحی سرگردانم که پنج شنبه شبها به زمين بر می گردم.
پنج شنبه شبها٬دنيای آدميان٬دنيای کثيفی است...

  

 مردگان...


کلمات کلیدی:
...
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٥  

 عزرائیل مرا گفت: خدا فرمان داده است جان تورا بگیرم و من اطاعتش را می کنم.
او که جانم را گرفت٬ مرا به قبرستان بردند. قبرستانی که ابلیس حاکمش بود. خدا را گفتم مرا به گورستان دیگری بفرستد. اما گفت: تو را لیاقتت همین ابلیس باشد. آن زمان هنوز ۱۲ ساعت مانده به شب جمعه بود. مرا همان‌جاوهمان زمان زیر خاک کردند. خاکی که ارتفاعش٬ آنچنان هم زیاد نبود.آخر پس از زمان کوتاهی مرده دیگری رویم خوابید. همگان که رفتند من و او آزاد شدیم.  
پنج‌شنبه شبها مرده‌ها آزادند
.

 مردگان


کلمات کلیدی: