قبر تنهایی آنقدر دهشتناک بود،که نابودی برایم معنایی عینی یافت...ذرات بیرمق از توانایی که در ذرهذره وجودم پخش و میرا و نامرئی شده بودند؛در کمال شگفتی به هم پیوستند و من باز هم توانستم از قبرم بگریزم...بعد از مدتهای طولانی،به دنیایی پا گذاشته بودم که دنیای جدیدی مینمایاند...مسخ و متحیر بودم...محیط پر از شور و هیجان و جنب و جوش بود و من خالی از همه اینها،خود را تنها و رانده شده میدیدم...من فرزند خلف خدا و ابلیس بودم؛چه تنهایی را از خدا و رانده شدن را از ابلیس به یادگار داشتم...
وجودم بوی یاس و مرگ میداد و همین،دیگران را فراری میداد و از من دور میساخت...من برزخ ساکن سهمگینی میان دو گدار فعال و پرجنب و جوش و خروش بهشت و جهنم جاری و ساری در بین آدمیان بودم و کسی را یارا و تاب و زهره نزدیک شدن به من و سقوط در غرقاب نبود...من همچون کودکی شده بودم که او را از ورود به جشن مورد علاقهاش،منع کرده بودند...سوختم...زجر بردم...فریاد زدم...گریستم...دست و پا زدم...اندک انرژی باقیماندهام تحلیل رفت...از پا افتادم...شکستم...ساکت شدم...آرام شدم...رام شدم...تلخ شدم...
چه دردیست تنهایی در میان جمع،که بدترین نوع تنهایی است...تنهایی در میان جمع...تنها در میان تنها...
مردگان...